کمی تنها
کمی بی کس
کمی از یادها رفته
خدا هم ترک ما کرده
خدا دیگر کجا رفته !!!
نمیدانم مرا آیا گناهی هست؟
که شایدهم به جرم آن غریبی وجدایی هست؟
مرا این گونه باور کن....

[ ]
+ نوشته شده در ساعت 19:54 توسط اهورا و هانی
سلام به همراهان یه نگاه تازه...
آپ اصلی و در واقع هدف ما و دوستان از این وبلاگ چند روز دیگه آماده میشه...امروز میخوام واستون یه شعر بزارم...خوشحال میشم راجبش نظر بدین...
اینجا کلاس برزخ جدیده
رنگ تمام مردهها پریده
عرب، عجم، ترک و بلوچ و لاتین
راست و چپ و بالا و زیر و پایین
پیر و جوون، اما همه مذکر
ایرانیاش، تمامشون مجرد
فرشته اومد با دوبال توری
لپاش گلی، ناز و گوگور مگوری
گف به همه: "خوش اومدید به برزخ
اینجا هم آتش داره، هم آب یخ
در این کلاسی که دارید اقامت
مبانی ِ برزخ ِ تا قیامت
ارائه میشه تا مگر بتونید
تابلوهای هدایتو بخونید
با خوندن تابلوهای هدایت
رد میشین از رو پل، زهی سعادت!"
گف پیرمردی که: "قبولی میدن؟!
مثل زمین مدرک پولی میدن؟!
تو دنیا کنکور میدادم تو هر سال
رد می شدم، لبم میزد یه تبخال!
یه تیکه بیسکویت میدادن که من هم
به خاطرش تو امتحان میرفتم!
اونقده تبخال زدم و پکوندم
تا خودمو به این طرف رسوندم!"
گف یه نفر: "مدرکو ول کن عمو!
سوالهای خوب و اساسی بگو
مدرک و پست و این چیزا تو برزخ
فایده نداره پیرمرد بدبخ...!"
که ناگهان یه روح دندون طلا
به راه مستقیم رسید به اونجا
گف یه نفر: "بازم داریم مکافات
اینجا نیا ارواح خاک بابات!
تو دنیا ما به هر طرف میرفتیم
حتی اگه اخر صف میرفتیم
یکی از اینها خودنمایی میکرد
برای نسل ما خدایی میکرد
اگر نظر میدادی در سیاست
فوری میبردنت توی حراست
موسیقی و واسه همیشه کشتن
سینما را از توی گیشه کشتن
فکرای باز و پر فروغ و بستن
تو برزخم مهرهی کاری هستن؟!
آخ نکنه استاد بینش اینه؟
مسئول فُرمای گزینش اینه؟! "
فرشته گف: "نه! اون هم از مردههاس
همین حالا جون داده بچه ملاس!
اونم میاد این آخرا میشینه
مفهوم زیبای عدالت اینه"
گف یه نفر به حضرت فرشته:
" گرممه من زیاد شُُدُم برشته
از آب یخ به مُ میدید یه لیوان
به حرمت بِچِههای آبادان؟! "
به جای اون فرشتههه یه آقا
گف به طرف: "بذار واسه مبادا
ولک نخور آب و بکن صبوری
هرکسی آب خورده میخواد یه حوری!
توقعت زیاد میشه به سرعت
مثال نرخ سود بانک دولت!"
تا عربه شنید مکالماتُ
بحث و کشوند به سمت مومناتُ!
با شادی گف: "وقتی که ما میمیریم
تو برزخم میشه که زن بگیریم؟! "
یک پسر ریش بزی قد دراز
با کفن فانتزی یقه باز
گف به عرب: "چن تا گرفتی شرعی
چاهار تا اصلی، هفل هشتا فرعی
بسه بابا چقد میخوای زن و حور؟
دیگه تموم شد اومدی توی گور!"
گف عربه: "چشت در اد! میتونم
اَنا واسه اِمرَاَت آویزونم
اَلَم تَرَ... نمیدونی ... چه کَیفَ؟!
مونث و نمیولم که حَیفَ!
مومنةُ المحسنةُ الکریمه
حلیمةُ الحفیظةُ الحکیمه!"
گف پسر ریش بز فوق العاده:
" یه واحد تنظیم خانواده!
اگر که پاس میکردی توی دنیا
جون نمیدادی تو برای زنها"
گف عربه: " برو بمیر قمپزی!(1)
عقدهای مجرد ریش بزی!
اََحَبُ الاَعمالِ من ازدواجه
مشکل تو نداشتن مزاجه! "
یهو زنی سفید و آمریکایی
از کریدور، با موهای طلایی
چشمکی زد تا عربه ولو شد
عرب میدونه که عرب چطو شد!
داد زد و گف: " اَحسَنَهُم جمالش!
برزخ و اعمالم و بیخیالش!"
مثل کدو از روی نیمکت افتاد
انگاری بیجنبه دوباره جون داد
***
فرشتههه اخماشو توی هم کردنگاهی کرد به اون همه مُرده مَرد!
گف که: " چقد بیادبین شماها
یه ف میگم شما میرید کجاها؟!
این بابا آب میخواد اگه بذارید
رحم و مروت ز چه رو ندارید؟! "
گف یه نفر که تیپ و ظاهری داشت
واسه خودش استیل شاعری داشت:
" فرشتهها زنن، زنا فرشته
رو سر در سینماها نوشته
واسه شما بحث میکنن جماعت
چی کار دارن به برزخ و قیامت؟!
این عرب و ندیدی که ول افتاد؟
چون که چشاش به روی خوشگل افتاد
مردای رو زمین که زن ذلیلن
تمامشون بچهی یک قبیلن
درسته که مُردن و جون ندارن
فک میکنی قلب و زبون ندارن؟
زنده باشن یا وقتی در مماتن
تمامشون عاشق و مبتلاتن!
وقتی هم عزرائیلو میپذیرن
به خاطر فزشتهها میمیرن!"
فرشته گف: "مردای هم قبیله!
پاشید برید، کلاستون تعطیله
اینجا کسی نکرده مجبورتون
یالله همه برید توی گورتون! "
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 18:12 توسط اهورا و هانی
پریشبـــاحضــرت حـــــاجی کـــــــرم
شوهر دختــر خــــالـه ی مــــــــادرم
چون که مـــاشین نو خـــریـده بودن
خـدمت والـــده رسیـــــده بــــــــودن
بعدِ یــــــه کم تــارف و گفت شـنفت
یهو یه کاره رو بــــه من کرد و گـفت :
..........................................
نشستی و این همه خوندی که چی؟
توی مخت کتــاب چپوندی کــــه چی ؟
آخــــر خـونـــــدن اوّل ســـخـتـیـــــــه
عــلم و هــــنر مـــایــــه ی بــد بخـتیه
اونــــــا کــه اهــل دانــش و کتــــابـن
بـایــد بـرن کشــکـشـونـــــو بســابـن
مــا اگـه پول گــُـــــــــنده در میـــاریم
شکر خــــدا ســوات مــوات نـــداریم
حاجیت توی توپخونه آش میرفوشه
تو این زمـــونـه ایـن کارا نون توشـه
هر چی بخوای از توی آش در میـاد
واسـه شــکم مشتری با سر میــاد
تـــــازه گیـــا کـه خـرجـــو بـالا دیدم
زد بــه ســرم یــه دکـــّه ام خــریدم
اگــــه خـــدا بخــواد بــاســود دکــّه
با حاج خـانوم میریم دوبــاره مکّــــه
مــــاه محــرم کــه بیاد دست کــــم
خر ج سه روز هـیـئـتـــو مـن مــیدم
حالا تو هی بشین رســــاله بنویس
هی توی روزنامه مقـــــاله بــنویس
دارن به روزنـــــامه چیا گــــیر میدن
دارن دکــــورهـــاشــونو تغییر میدن
به خاطر خـــودت میگم پسر جـــون
دوس ندارم بیفتی کـُــنج زنـــــــدون
می ترسم آخر چُپُقت چــــاق بـشه
یهـــو دهن دمـــــاغت اوراق بـشــه
بچــــه، تو که معدن عقل و هوشی
فردا بـــرو واسـتا کـــوپون فروشی
دو سال که بگذره تریلــــــــــیاردری
بـه شرط اینــکه هر روز هر روزبری
خــــیر سرت میگی نــویســنده ای
صحبت پول که میشه شرمنده ای
خلاصه اینکه اگـــــــــــه آدم بشی
ماشین میدم بری مسافـــر کشی
آخه به چیز نوشتن ام میگــن کــار ؟
برو پی یـــــه کـــــــار نون و آب دار
اونــــــایی که کــــــــار اداری دارن
بعـضـیاشــون خوب پولی در میارن
همساده یِ مارو که می شناسی
همین حاج اسکندر اسکــــــناسی
یه عـــــــالمه سکـّه رو سکّه چیده
الان دیگــــه تـــــوپ تکونش نمیده
همش باگُنـــده گُنده هــــا می پره
صد تــــای مارو با یه چک می خره
تـــو هــر اداره ای هــــواشو دارن
کلّی ام احــــترام بهش مـی ذارن
هر کی کارش گیره میاد سراغش
بعضیاجمعه هـــــا مـیرن تو باغش
شعر چیه ؟ کتاب کیلویی چــنده؟
ایــــن چـیزارو کسی نمی پسنـده
الان کــــتاب یه چیزی مثـل هیـچه
دوره ی مـــا دوره ی ســاندویچه
شــــــاید بگی روده درازی کـــردم
با اعصــــابت بیخودی بازی کــردم
آخه تو ام چیزی بگــــو بــــــــرادر
همش بـــه من نیگـــــا نکن تا آخر
......................................
والده گف: زبــــــــــون این آتـیــشه
چیزی بگه بی احــــترامی مـیـــشه
حـاجی آقا شما بــــــــــزرگ مــایـید
اونکه بـاید حرف بزنه شــــــما یــیـد
وقتیکه این حرفو به حـاجی می زد
یـواشکی بـــهـم اشـــــــاره اومـــــد
شــاید اگــــه فرصت کـافی داشتم
سر به سر حاجی کرم می ذاشتم
امّا فقط بهش همینو گــــــــفتم :
یــــــــاد ( عقاب ) خانلری می افتم
بگین از کی میخواین تا واستون بزاریم...نظر یادتون نره...فداتون...بای
+ نوشته شده توسط خلیل جوادی در شنبه 25 خرداد1387 و ساعت 11:44 بعد از ظهر | 24 نظر
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 17:32 توسط اهورا و هانی
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 22:34 توسط اهورا و هانی
باور کنین اصلاْقصد بالای منبر رفتن نداریم...
بلکه از این کار مدتی هم فراری بودیم...فقط میخوایم با شما در باره ی خدا مون صحبت کنیم...
فقط نظرای خودمونو بگیم...تا به یه نتیجه ی معقول برسیم...
راستش خسته شدیم از بس سر کوفت جوونی کردنیا مونو خوردیم و وعده ی جهنم رفتن گرفتیم
اگه ما جهنمی ایم خب پس شمر و یزید کجایین؟!!!!!!!!!
میخوایم خودمون بگیم چقد گناهکاریم...همش میگن جوونا پاکن ...معصومن...
پس چرا هر کاری میکنیم به یه کفاره ختم میشه...
با ما باشین و نظرتونو بگین...
قربون همه تون.بابای
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 18:21 توسط اهورا و هانی





